|
شكوفه هاي سنجد
|
در بیرون از اینجا
ایستاده در سرمای سوزان
منو درک می کنی؟
اهای تو.....
ایستاده در راهرو
با پاهای لرزان و
لبخندی که وجود ندارد بر لبان خشک
منو درک می کنی؟
اهای تو ......
ایستاده در خود وبی خود
نشسته برهنه در کنار تلفن
و در انتظار
برای کسی .....برای ادامه زندگی
منو درک می کنی؟
اهای تو........
ایستاده در میان نور وابهت
کمکم میکنی به پرتاب؟
من سنگی در دست دارم
منو درک می کنی؟
اهای تو......
ایستاده در میان شک وتردید
باز کن قلبت را
من به خانه ام باز می گردم
منو درک می کنی؟
اما................
این خیال بود
نه ایستاده ای بود در سرما
نه لبخندی وجود داشت به لب های خشک
نه انتظاری برای تماس
ونه........
حتا
قلبی
که به خانه باز گردم
فقط یک حقیقت بود
سنگی در کف مشت.....
ودیوارهای سردو بلند
همانطور که می بینید
صدای شکستن بطری در سالن
وحشناک است
مهم نبود که چقدر تلاش کرد
ودر انتها
در ضیافتی کرم ها
مغز او را با ولع تمام خوردند
و باز
و دوباره باز
اهای تو...........
ایستاده در کنار جاده
ایا شما به من کمک می کنید
ایا از دیوار ایستایی سردتر وجود دارد؟
منو درک می کنی؟
اهای تو......
به من نگو که هیچ کمکی نیست
به من نگو که هیچ امیدی نیست
باهم بلند می شویم وبا هم می افتیم
منو درک می کنی؟
تیرماه 90
ارش
شايد منتطر التماس آدميان است.نمي خواهد ببارد.نمي خواهد باور کند شقاوت بي رحمي ملکه برف ها مي تواندزيباتر از عطر گل اطلسي ها باشد.حقيقت محض را مي طلبد.
کجاست مستجاب الدعوي راستن انزمان؟تا با ترنم اهنگ دعاي رقيق قلبش نوشداروی شفقت رادر گلوی سپهر نیلگون ریخنه وقلب خنجر خورده سنگين اسمان بي رحم را نرم کند.کجاست ابر گران وغرارن؟کجاست پسر مريم؟
کشتزاران بي اب گندم در انتطارسپيد ترين اميد زيبايي ،ناکام در حسرت نوشيدن قطره اب به کدامين گناه مي سوزنند؟کجايند شهسوران سپيد پوش حيات ؟
ديگر بر سر مزار رفيقان سپيدي نيست.ديگر گنجشکي نشسته بر روي سيمي از سوز وسرماگلوله نيست.شايد دماوند وسبلان ودنا را ديگر رازي نيست....شايد.
بايد چتر کودکيم را بردارم.بايد ان چتر با گل هاي مستانه قرمز و ابي سوارخ شده را بردارم وقدم بگذارم بر تپه پشت ديوار دلم.تا از رفيع ترين قله ان که تا خدا فاصله اي نيست حتا به اندازه من تا من،بي ادب وگستاخانه وبا زاری وفروتنی در گوشش بگويم که من در شب عيدبرف مي خواهم.
۱۰/۱۰/۸۹
آرش
ارز فروش داد میزد.دلار.دلار دارم.دلار.......محل نگذاشت جلوتر رفت.پوند.پوند....جلوتر رفت.آقایور یور .یور دارم......پیش رفت ومحل نگذاشت.طلا فروش سکه می فروخت .تمام.نیم. ربع.قدیم وجدید....جلو تر رفت.کمی پایین تر کوپنی داد می زد:کوپن کوپن.روغن.قندوشکر.......جلوتر رفت.وبازم پایین تر یکی داد می زد:نسخه. نسخه.داروهای خارجی.کمیاب........شنید.جلوتر رفت.سر پیچ که رسید دور خودش چرخید.اما سرازیری بود ودوباره جلوتر رفت وباز هم شنیدفیلم. فیلم......ایرانی .هندی.خارجی.....وخیلی یواش تر ودرگوشی .سی دی سو........باز جلو تر رفت.کمی بعد شنید.کتاب .کتاب.داستان.......رمان.........دیوان شعر.درسی........سرش محکم خورد به میلها ودیگه نتوانست جلوتر برودوایستاد .دور خودش می چرخید.
یکی فریاد کشیدواویلا !جوی اب رانگاه کنید.دیگری پرسید اون دیگه چیه؟عروسک؟زنی گفت :نه فکر کنم ؟خدای من یک جنین.وصدایی با انزجار پرسید چی؟جنین؟رفتگری امد بیلش رو توی جوی آب دراز کردواز پشت میلها برداشتش وگذاشتش کف پیاده رو وبا لهجه محلی گفت: اخ فکر کنم طفلک چهار ماهش بود.
نرم ونازک..........
صدای زمزمه او
بیدارم نکنید
وبر نوازشم دست نکشید
لمسم نکنید
بگذارید........
در امتداد یک خط
بر نقطه ای نا معلوم وبی مفهوم
زل بزنم
تا تمامی لذت تنهایی او را در آغوش بکشم
من نوازش تن عریان شب را....
که از حریری سفید پوشیده باشد
عاشقم
ولباهایش را می بوسم
ه
ی
س................
بیدارم نکنید
بر نوازشم دست نکشید
لمسم نکنید
دوست عزیزی به چهار مورد از نظراتم پاسخ داد اما مورد پنجم را نوشته بود، خودم اضافه می کنم. که ربطی به داستان نداشت .ومورد پنجم این بود که (چرا به روز نیستم)؟.
راستش حق با ایشان بود ومن مدتیست که بروز نیستم اما چرا ؟پدر می گفت که هر کس را می خواهی نفرین کنی .نفرین کن که گرفتار بنا وکار گر بشود ومن که کوچک بودم مفهوم انرا بدرستی درک نمی کردم.اما حالا که گرفتار این نفرین شدم انرا درک می کنم.میدونید حسن بنا با تیشه وکمچه اش شروع به کار کرده ومن که هزینه ومدت زمانی کارش را یک ششم هزینه و زمان حالا براورد کرده بودم از محاسبات خودم متنفر شدم.وگاهی می گویم من رو چه به بنایی؟....اما مثل اینکه نفرین گاهی دامن هر کس را می گیرد.
*************************************
چای را برداشت وهورت کشیدبالا. لبش سوخت وزبانش بی حس شدوشروع کرد به تنفس از راه دهان تا سردی هوا سوزش زبان ودهانش را کاهش بدهد. ماری کوچک از کنار پایش سر خورد. با بیلی که دردست داشت محکم زد ومار از کمر دونصف شد وهر نیمه شروع کرد به پیچ وتاب خوردن.اما پس از مدتی دیگر تکان نخوردند.عروسی بود و از خانه همسایه صدای موسیقی بلندی شنیده میشد ومی خواند تو ای دختر بلا.....سرتو بزار رو سینه ام.....الهی من بمیرم.....خوب که فکر میکرد میدانست اصلا با این ریتم اهنگ نمی توانست برقصد. چه میشود کرد ؟صدای تلویزیون هم ایجاد مزاحمت میکرد .کانال خارجی بود مثل اینکه استانبولی حرف می زد! اصلا سر درنیاورد.اوخ این سر درد لعنتی ....رگی از پیشانی ا ش تیر کشید دلش می خواست که با پیچ گوشتی اون رگ را بلند می کرد ومثل ماکارونی می گرفتش ومی پیچاند و می کشیدواز سرش جدا می کرد.شعر زیبایی به یادش امد نه:نمی گردانمت در برج ابریشم....نمی رقصانمت بر صحنه های عاج....اره از خودش بود . شاملو.این بوی بادمجان سرخ کرده هم دلش را اشوب می کرد.به هیچ وجه از بوش لذت نمی برد چون باعث میشد رگ سرش بیشتر تیر بکشد .دلش می خواست که کاش پیچ گوشتی داشت .اصلا اگر به جای بادمجان پیتزا هم بود باز از بویش بدش می امد. پری امد دوباره عشوه می کرد ومی گفت کی به دیدنش می اید؟هر چی فکر کرد نتوانست جوابش را بدهد.پری اخم کرد ورفت.این پری دختر خوبی نبود بهش گفته بود که: پری خیلی سنگ دلی.دیدی که من سر درد دارم دیگه نیامدی حالم را بپرسی؟.ای بیوفا. .سردر نمی اوردو نمی دانست که چرا این سی دی هارا گرد درست کردند کاش مربع هم درست می کردند .به خودش قول داد اگر از اینجا در بیاد حتما سی دی مربع هم اختراع خواهد کرد.هرشب مسنجر رو باز می کرد وبه چراغ دوستش نگاه می کرد چراغش روشن نمی شد .گاهی تا نیمه های شب می نشست وزل می زد اما نبود که نبودوگاهی هم که میامد زود می رفت.می گفت که باید بروم نمی خواهم زیاد مزاحم باشم .دوست چیز خوبیه.صدای خروپف بغل دستی بلند شد.گاهی در خواب لگد می زد.شاید خواب می دید که اسب شده!نمی دانست؟ساعت چند بود ؟نمیدانست.دلش هم نمی خواست بداند.پری را که شستنددیگر از رژلب قرمزش وخط چشمش وابروی عقابیش اثری نبود.و رنگش سفید بودوفقط دور گردنش ردی از سیاهی به چشم می خورد.پارچه سفیدی دورش پیچیدند ولا الله ....گفتند.
دو قطره اشک ازچشمانش غلتید واز کنار گوشش پایین رفتند.کمی راحت شد.پرستار سوزن را از بازویش دراورد واو همیشه با این د و قطره اشک راحت میشد. مثل بچه گنجشک دهانش را باز کردوپرستار دوقرص در دهانش گذاشت ویک لیوان اب به دستش داد.اب را سر کشید.
دیگر رگ پیشانیش تیر نمی کشید ودلش پیچ گوشتی نمی خواست.آرزو کرد کاش صبح نمی شد.
وارد مغازه شدم.داشت به يك موسيقي با صداي مردي جوان گوش مي داد.به نقطه اي زل زده بود.انگار من را نمي ديد!
ساعتم را گذاشتم روي پيشخوان وگفتم:سلام آقا.
مثل خواب زده ها پريد وترسيد. تازه متوجه شده بود من انجا هستم.
گفت:بفرماييد.؟سلام.
-- كار نمي كنه.
ساعت را برداشت پارچه سفيدي روي زانوهاش پهن كرد وعدسي عجيبي به چشمش نصب كرد ومشغول بررسي ساعت شد.صداي مرد جوان همچنان مي خواند.
-- بفرماييد.درست شد.حالا ديگه كار مي كنه.
ساعت را برداشتم و پرسيدم چقدر شد؟
-- قابلي نداره.پونصد تومن .
سوال كردم: ساعت شما ؟....حتما تا حالا مدام كار كرده ونخوابيده؟اينطور نيست؟
با تعجب گفت:ساعت من؟
پوزخندي زد
-- ده ساله خوابيده.
-- چي؟ده ساله؟
آهي كشيد وادامه داد:از وقتي كه اون رفت وخوابيد.
چيزي نگفتم.بيرون رفتم. صداي مرد جوان مي خواند كه:
ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
وپشت حوصله نورها دراز كشيد
وهيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم
وقتي انگشت هامو ،روي بدن نرمش كشيدم حسي عجيبي بهم دست داد.چه پوست صاف وتني نرم داشت.؟خيلي لطيف بود.با همه وجودش نوازشم ميكرد.وقتي بدن سردش رو روي سينه هام مي كشيد.حس مي كردم ردي از لرزش وشور تا عمق جانم مي دويد.
دلم مي خواست خال كوبي هاي كمرش رو تما شا كنم .وسوسه انگيز وقشنگ بود.
خوشحال بودم امروز شانس با من بود .خيلي وقت بود كه زيبايي، به اين دلربايي رو تصاحب نكرده بودم. حاضر بودم بهترين ها رو برايش بخرم.هر چي بخواد. قيمتش بيشتر از اينها بود.
نتونستم مقاومت بكنم بادستم دور گردن سفيد وبلندش را گرفتم وكمرش رو به بدنم چسباندم وبه عمق چشمان سياه وزيبايش خيره شدم.چشمان افسونگري داشت.ارام لب بر لبانش گذاشتم وبوسيد م واو هم با زبانش لب هايم را خيس كرد.
بسيار خوب .موفق شديم.برگشت.ضربان قلب عادي.هي شانس آوردي كه تو ارژانس سرم پاد زهر داشتيم.
كه بد بودم.............
ورفتي تا مرز سكوت
سپاس گفتي در بهت من
نمي خوام باور كنم بودنت را
حتا ناشناس در واپسين دور ها ...در افق
در
كوير
وموج درياي شن
در من چه ديدي
كه بد بودم........
در
كوهستان سرد وبرفي
##############
واي باز قصه آغاز شد
تناسخ اندوه
در زندان زجر
وزندانباني سخت شكنجه گر
اي كاش بگسلد بند از تنم
تا نباشد
اندوه نفس
بس است هر دم خنجري شد
و هر باز دمي تيزتر از آن
در من چه ديدي
كه بد بودم.........
ارش زمستان(1388)
ديشب آمدم .......
مست ومردد
به سر زميني پاك وآرام
پناهگاه روح
مي داني بودنت را باور نداشتم
زير باران
تو تمامي سنگيني غم خود را
بر تنه درختي مرده انداخته بودي
ونگاه خود را به دورترين
كف موج ها پرانده بودي
در چرخش
دوران امواج
گره زده بودي تماشا را
جزيره تنها بود
وصداي خنده هايت
در هياهوي بارش باران و
غرش دريا
ونعره امواج گم شده بود
مي داني؟
اي كاش
به قدر زيبايت شهامت داشتي
همچون همان دو قطره اشك
روي گونه هايت
اهسته ونرم روبرويت نشستم
تا ببندم فروغ جاويدان نگاهت را
صدايت كردم
نشنيدي
نگاهت كردم
نديدي
نوازشت كردم
حس نكردي
بوسيدمت
نچشيدي
لاجرم من ماندم ومن
چيدم
دو مرواريد را
برداشتم
از روي گونه هايت
اهسته به دريا سپردم
تو نگاهت را به دورترين
كف موج ها پرانده بودي
ومن نااميد
باز گشتم
(آرش خرداد 89)